این نوشته ای است از سر دلتنگی تا بغضی فروخورده را بر سر کاغذ هوار کنم، بهانه اش هم صحنه ای بود بهت آور و بغض شکن که به چشم خودم دیدم در شبی از شبهای همیشه وطنم!
برادر بسیجی سلام!
روی سخنم با توست. آری با تو که یار و یاور علی، حیدری، سرباز گمنام امام زمان و هزار و یک لقب از این دست داری. با خود توام که نمی دانم در چند نماز جمعه فریاد زدی «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». تویی که نمی دانم در هر برخاستنت که نمی دانم چند بار در عمرت برخاسته ای، ذکر «یاعلی» ورد زبانت بوده. نمی دانم وقتی باتوم می بستی و می بندی و راهی خیابانهای سبز شهر میشدی و می شوی، هم با خود «یاعلی» گفتی و میگویی؟
آری با توام یاور علی. در یاور بودنت که شکی نیست. اما آن علی که تو یاوری...
برادر یاور! خدا عمرت بدهد و قوت و کمی غیرت ومروت که باز در خدمت این مردم و آب وخاک باشی! برای حمایتشان، برای حفظ امنیتشان، برای کشور و مملکتشان بجنگی. درست مثل همت ها و باکری ها و صیادها و .... راستی من نمی دانم و ندیدم در هیچ عکسی. تو اگر می دانی و دیدی برای من هم بگو همت هم با عراقی ها با باتوم می جنگید؟ باکری در خانه اش اشک آور و خردل داشت؟ یا مگر شکل جنگیدن مهم است و وسیله اش؟ مهم نفس جنگیدن است. چه با تفنگ و نارنجک و تانک و چه با باتوم و اشک آور، چه با عراقی متجاوز به خاک، چه با جوان سوسول معترض سبزبند! مهم جنگ است. جنگ برای امنیت، جنگ برای مردم... مردم.... مردم.... آخر مگر آن جوان سبزبند زبانم لال جزو مرم است؟ او جوانکی بیش نیست.... خسی و خاشاکی با دستانی خالی. به حول و قوه الهی شما با دستان و باتوم های توانمندتان ریشه این خائنین به اسلام و مملکت را برخواهید کند.
در هیچ یک از این ها شکی نیست. نه در یاوری شما برای علی. نه در خدمتهای بی دریغ و ایثارگرانه شما برای این آب و خاک.
اما برادر بسیجی!
من به یک چیز یقین دارم و آن این که آن علی که من شناختم و می شناسم و آن علی که خیبر را گشود، آن علی که در حکومت معاویه مسلمانان نمازخواندنش را باور نمی کردند، آن علی که 30 سال سکوت کرد و حکومت را به دست نااهلان سپرد، آن علی که دروغ نمی گفت و نمی فریفت حتی حیوانی را، آن علی که خارجین زخم بر پیشانی کافرش خواندند، آن علی که فرزند و فرزندان فرزندش را خارجی خواندند و تازیانه زدند زنها و کودکان خالی دستش را میان بیابانهای آن روز که از یاد تاریخ نمی رود، آن علی که دشمنی برچنگ آمده را رهید از بیم آن که مبادا با عقده و عصبیتی شخصی از پایش درآورد و نه به خاطر خدا و دین خدا، آن علی که ....
برادر، در یاور بودنت شکی نیست. اما....
یادت می آید؟ شب جمعه بود. 18 روز از شنبه خونینی که تو و یارانت به پا کردید و خواهران و برادران مرا پرپر، می گذشت. داغ آنها تازه بود و با شنیدن نام 18 تیر داغی کهنه تر سر برمی آورد از حافظه خونین مان! برادر ما داغهایی از این دست فراوان داریم بر دل و جگرمان!
آمدیم مرهمی از سکوت و خشم نهیم بر این داغهای بی پایان در شب جمعه و فاتحه ای نثار کنیم روح آنان را و تنهایی و جدایی پیش از این خودمان را!
از قضا تو و برادران بسیجی دیگر هم بودید. شما هم برادرانه!!! همراهی مان کردید. مثل روزهای گذشته که لحظه ای تنهایمان نگذاشتید میان خیابانها، کوچه ها، کف آسفالت ها، جویهای آب و ... گاهی حتی بعضی هایمان که خسته راه بودند را سوار بر ماشینهایتان می کردید، جرعه ای آب و نگاهی کلامی مهرآمیز از روی مهرورزی!!! نثارشان می کردید تا ما هم از همراهی ما شور و شوقی دو چندان بیابیم ادامه راه را!
من وخواهران و برادرانمان از شما ممنونیم!
همان شب جمعه بود و ما در خیابانها آب بر آتش خشممان می ریختیم. یادت می آید. یک جمع 50-60 نفره بودیم. هیچ نمی گفتیم و فقط می رفتیم و دستهامان به سوی آسمان بود. آسمان را نشان تو و برادرانت می دادیم. یادت هست؟ همان آسمانی که تیره و تار و غبار آلوده بود از چه.... باز نمی دانم. من خیلی چیزها را نمی دانم، می دانی؟
تو و برادرانت با موتورهای زیبایتان!! تنهایتان نگذاشتید. پیدایمان کردید. همراهی مان کردید و ما که خسته شده بودیم از راهپیمایی، با خودمان گفتیم مگر ما و برادران بسیجی دارد؟ مهم در صحنه بودن است و آنجا بود که ما صحنه را خالی کردیم و شما جور ما را به گردن کشیدید! یادتان هست؟ الحق که دستتان و پایتان درد نکند. اصلاً فکرش را نمی کردیم این همه برادر بسیجی داشته باشیم که هر جا ما خسته شدیم صحنه را از ما تحویل بگیرند. تازه باید اعتراف کنم برادر بسیجی در صحنه بودن شما خیلی خیلی بهتر از در صحنه بودن ماست. اصلاً قشنگ تر است. می دانید؟ اصلاً از نظر زیبایی شناسی قشنگ تر است. نه که شما اونیفرمهای یک دست و یکسان به تن دارید و باتومهایی با طرحهای مختلف و زیبا، خوب این خیلی صحنه را قشنگ تر می کند و در صحنه بودن را پرعظمت تر. کمی هم رعب می اندازد توی دل دشمنان کور چشم اسلام و مملکت و زهره را در دلشان آب می کند.
به هر حال ما هرگز این شعار پرفیض نمازهای جمعه و راهپیمایی های میلیونی 22 بهمن و ... را فراموش نمی کنیم که آمریکایی در چه فکریه، ایران پر از بسیجیه!
آری ما صحنه را خالی کردیم و دویدیم توی کوچه پس کوچه ها و شما جایمان را گرفتید. یکی از اینهایی که اغتشاشگر بهترین لقب برای آنهاست. از همانهایی که می خواهند بین ما و شما برادران بسیجی تفرقه و دودستگی بیندازند و به قول معروف دو به هم زنی کنند، وقتی دید شما دارید صحنه را از ما تحویل می گیرید، با هدف همان دو به هم زنی که گفتم، شما را با لفظ بدی خطاب کرد که از گفتن عین لفظ اینجا معذورم. شما – البته این را بگویم هر کسی جای شما بود همین طور می شد – خشمگین شدید. حق دارید خوب! او شما را که خادم این مردم و آب و خاک، حافظ اسلام و از همه مهمتر یاور علی هستید، ناسزا داده بود.
بله شما خشمگین شدید. من هم بودم می شدم. باتوم هم که دستتان بود. چند تا از برادران دیگر بسیجی هم چماقهای محکمی به همراه داشتند. به هر حال اینها ابزار دفاع ما از مردم و آب و خاک و اسلام و بالخصوص یاوری علی است. درست مثل شمشیر در صدر اسلام و تفنگ و اسلحه و تانک در زمان دفاع مقدس همین چند سال پیش. برادر جان شک نکنید، این باتوم و چماق و اشک آورها کم از اسلحه و شمشیر مقدس نیستند. درست است که اینها درجا نمی کشد دشمن را، اما دوست را زخمی، دست و پاشکسته و گاهی حتی اگر ضربه ای کاری بزنید قربان دستتان شاید قطع نخاعی بکند. به هر حال، من که خشم شما را دیدم و خشم هم جزء خصوصیات انسانی است و ما همه انسانیم. البته شما یک درجه از انسانیت بالاتر هستید. هرچه نباشد شما بسیجی هستید. اما در مورد شما یقین داشتم و حتی ایمان که آن خواهید کرد که علی در خیبر کرد. مطمئن بودم شما به آن جوانک بی سر و پای اغتشاشگر سبزبند حمله نخواهید کرد. آخر شما یاور علی هستید و اگر اشتباه نکنم، آنکه یاور است، نمی تواند تابع نباشد و راستی الان یک شعار پرفیض دیگر یادم آمد: یا علی جان مقتدای من تویی! بله و من شک نداشتم که شما در آن صحنه که صحنه حساسی بود به علی اقتدا خواهید کرد. به اقتدایتان شک نداشتم، اما گوی آن علی که شما یاور او و او مقتدای شماست با آن علی که من می شناسم در تاریخ ........!!!!!
|
+| نوشته شده توسط
ساغر در شنبه سوم مرداد 1388
|