تبليغاتX
خزان‌دخت
تنها نوشتن است که مرگ را پشت در اتاق و آینه مشغول شمردن کلمات خواهد کرد!!!!!
 (نا) برادر بسیجی سلام!!!

این نوشته ای است از سر دلتنگی تا بغضی فروخورده را بر سر کاغذ هوار کنم، بهانه اش هم صحنه ای بود بهت آور و بغض شکن که به چشم خودم دیدم در شبی از شبهای همیشه وطنم!

برادر بسیجی سلام!

روی سخنم با توست. آری با تو که یار و یاور علی، حیدری، سرباز گمنام امام زمان و هزار و یک لقب از این دست داری. با خود توام که نمی دانم در چند نماز جمعه فریاد زدی «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». تویی که نمی دانم در هر برخاستنت که نمی دانم چند بار در عمرت برخاسته ای، ذکر «یاعلی» ورد زبانت بوده. نمی دانم وقتی باتوم می بستی و می بندی و راهی خیابانهای سبز شهر میشدی و می شوی، هم با خود «یاعلی» گفتی و میگویی؟

آری با توام یاور علی. در یاور بودنت که شکی نیست. اما آن علی که تو یاوری...

برادر یاور! خدا عمرت بدهد و قوت و کمی غیرت ومروت که باز در خدمت این مردم و آب وخاک باشی! برای حمایتشان، برای حفظ امنیتشان، برای کشور و مملکتشان بجنگی. درست مثل همت ها و باکری ها و صیادها و .... راستی من نمی دانم و ندیدم در هیچ عکسی. تو اگر می دانی و دیدی برای من هم بگو همت هم با عراقی ها با باتوم می جنگید؟ باکری در خانه اش اشک آور و خردل داشت؟ یا مگر شکل جنگیدن مهم است و وسیله اش؟ مهم نفس جنگیدن است. چه با تفنگ و نارنجک و تانک و چه با باتوم و اشک آور، چه با عراقی متجاوز به خاک، چه با جوان سوسول معترض سبزبند! مهم جنگ است. جنگ برای امنیت، جنگ برای مردم... مردم.... مردم.... آخر مگر آن جوان سبزبند زبانم لال جزو مرم است؟ او جوانکی بیش نیست.... خسی و خاشاکی با دستانی خالی. به حول و قوه الهی شما با دستان و باتوم های توانمندتان ریشه این خائنین به اسلام و مملکت را برخواهید کند.

در هیچ یک از این ها شکی نیست. نه در یاوری شما برای علی. نه در خدمتهای بی دریغ و ایثارگرانه شما برای این آب و خاک.

اما برادر بسیجی!

من به یک چیز یقین دارم و آن این که آن علی که من شناختم و می شناسم و آن علی که خیبر را گشود، آن علی که در حکومت معاویه مسلمانان نمازخواندنش را باور نمی کردند، آن علی که 30 سال سکوت کرد و حکومت را به دست نااهلان سپرد، آن علی که دروغ نمی گفت و نمی فریفت حتی حیوانی را، آن علی که خارجین زخم بر پیشانی کافرش خواندند، آن علی که فرزند و فرزندان فرزندش را خارجی خواندند و تازیانه زدند زنها و کودکان خالی دستش را میان بیابانهای آن روز که از یاد تاریخ نمی رود، آن علی که دشمنی برچنگ آمده را رهید از بیم آن که مبادا با عقده و عصبیتی شخصی از پایش درآورد و نه به خاطر خدا و دین خدا، آن علی که ....

برادر، در یاور بودنت شکی نیست. اما....

یادت می آید؟ شب جمعه بود. 18 روز از شنبه خونینی که تو و یارانت به پا کردید و خواهران و برادران مرا پرپر، می گذشت. داغ آنها تازه بود و با شنیدن نام 18 تیر داغی کهنه تر سر برمی آورد از حافظه خونین مان! برادر ما داغهایی از این دست فراوان داریم بر دل و جگرمان!

آمدیم مرهمی از سکوت و خشم نهیم بر این داغهای بی پایان در شب جمعه و فاتحه ای نثار کنیم روح آنان را و تنهایی و جدایی پیش از این خودمان را!

از قضا تو و برادران بسیجی دیگر هم بودید. شما هم برادرانه!!! همراهی مان کردید. مثل روزهای گذشته که لحظه ای تنهایمان نگذاشتید میان خیابانها، کوچه ها، کف آسفالت ها، جویهای آب و ... گاهی حتی بعضی هایمان که خسته راه بودند را سوار بر ماشینهایتان می کردید، جرعه ای آب و نگاهی کلامی مهرآمیز از روی مهرورزی!!! نثارشان می کردید تا ما هم از همراهی ما شور و شوقی دو چندان بیابیم ادامه راه را!

من وخواهران و برادرانمان از شما ممنونیم!

همان شب جمعه بود و ما در خیابانها آب بر آتش خشممان می ریختیم. یادت می آید. یک جمع 50-60 نفره بودیم. هیچ نمی گفتیم و فقط می رفتیم و دستهامان به سوی آسمان بود. آسمان را نشان تو و برادرانت می دادیم. یادت هست؟ همان آسمانی که تیره و تار و غبار آلوده بود از چه.... باز نمی دانم. من خیلی چیزها را نمی دانم، می دانی؟

تو و برادرانت با موتورهای زیبایتان!! تنهایتان نگذاشتید. پیدایمان کردید. همراهی مان کردید و ما که خسته شده بودیم از راهپیمایی، با خودمان گفتیم مگر ما و برادران بسیجی دارد؟ مهم در صحنه بودن است و آنجا بود که ما صحنه را خالی کردیم و شما جور ما را به گردن کشیدید! یادتان هست؟ الحق که دستتان و پایتان درد نکند. اصلاً فکرش را نمی کردیم این همه برادر بسیجی داشته باشیم که هر جا ما خسته شدیم صحنه را از ما تحویل بگیرند. تازه باید اعتراف کنم برادر بسیجی در صحنه بودن شما خیلی خیلی بهتر از در صحنه بودن ماست. اصلاً قشنگ تر است. می دانید؟ اصلاً از نظر زیبایی شناسی قشنگ تر است. نه که شما اونیفرمهای یک دست و یکسان به تن دارید و باتومهایی با طرحهای مختلف و زیبا، خوب این خیلی صحنه را قشنگ تر می کند و در صحنه بودن را پرعظمت تر. کمی هم رعب می اندازد توی دل دشمنان کور چشم اسلام و مملکت و زهره را در دلشان آب می کند.

به هر حال ما هرگز این شعار پرفیض نمازهای جمعه و راهپیمایی های میلیونی 22 بهمن و ... را فراموش نمی کنیم که آمریکایی در چه فکریه، ایران پر از بسیجیه!

آری ما صحنه را خالی کردیم و دویدیم توی کوچه پس کوچه ها و شما جایمان را گرفتید. یکی از اینهایی که اغتشاشگر بهترین لقب برای آنهاست. از همانهایی که می خواهند بین ما و شما برادران بسیجی تفرقه و دودستگی بیندازند و به قول معروف دو به هم زنی کنند، وقتی دید شما دارید صحنه را از ما تحویل می گیرید، با هدف همان دو به هم زنی که گفتم، شما را با لفظ بدی خطاب کرد که از گفتن عین لفظ اینجا معذورم. شما – البته این را بگویم هر کسی جای شما بود همین طور می شد – خشمگین شدید. حق دارید خوب! او شما را که خادم این مردم و آب و خاک، حافظ اسلام و از همه مهمتر یاور علی هستید، ناسزا داده بود.

بله شما خشمگین شدید. من هم بودم می شدم. باتوم هم که دستتان بود. چند تا از برادران دیگر بسیجی هم چماقهای محکمی به همراه داشتند. به هر حال اینها ابزار دفاع ما از مردم و آب و خاک و اسلام و بالخصوص یاوری علی است. درست مثل شمشیر در صدر اسلام و تفنگ و اسلحه و تانک در زمان دفاع مقدس همین چند سال پیش. برادر جان شک نکنید، این باتوم و چماق و اشک آورها کم از اسلحه و شمشیر مقدس نیستند. درست است که اینها درجا نمی کشد دشمن را، اما دوست را زخمی، دست و پاشکسته و گاهی حتی اگر ضربه ای کاری بزنید قربان دستتان شاید قطع نخاعی بکند. به هر حال، من که خشم شما را دیدم و خشم هم جزء خصوصیات انسانی است و ما همه انسانیم. البته شما یک درجه از انسانیت بالاتر هستید. هرچه نباشد شما بسیجی هستید. اما در مورد شما یقین داشتم و حتی ایمان که آن خواهید کرد که علی در خیبر کرد. مطمئن بودم شما به آن جوانک بی سر و پای اغتشاشگر سبزبند حمله نخواهید کرد. آخر شما یاور علی هستید و اگر اشتباه نکنم، آنکه یاور است، نمی تواند تابع نباشد و راستی الان یک شعار پرفیض دیگر یادم آمد: یا علی جان مقتدای من تویی! بله و من شک نداشتم که شما در آن صحنه که صحنه حساسی بود به علی اقتدا خواهید کرد. به اقتدایتان شک نداشتم، اما گوی آن علی که شما یاور او و او مقتدای شماست با آن علی که من می شناسم در تاریخ ........!!!!!

|+| نوشته شده توسط ساغر در شنبه سوم مرداد 1388  |
 رهاوی

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان بازی شادی های شیرین است.

کمترین تصویری از یک زندگانی:

آب،

نان،

آواز،

ور فزونتر خواهی از آن،

گاهگه،

پرواز

ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز

(ور فزون تر، باز هم خواهی.... بگویم، باز؟)

 

آنچنان بر ما به نان و آب،

اینجا تنگسالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود.

محمدرضا شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  |
 
رسوب می شود، رسوب
رسوب می کند، رسوب
میان انگشتان هرجایی این باکره بی باک
زخمه به زخمه
تار به تار
نغمه به نغمه
آوار می شود، آوار
آوار می کند، آوار
و ویرانه ای می ماند و دستی
و صدایی
هرزه ی هراس.

باکره بی باک بر می خیزد
بر می خیزاند
چشم به چشم
راه به راه
تن به تن
و دور می شود، دور
دور می کند، دور
پیکری سنگسار زمان و زمین را
و می گذرد
سر به زیر
دست بر هوا
برهنه پای
و می گذراند
روح آبهای عبور را
شب به شب
ماه به ماه
صحرا به صحرا
.
.
.
و ماییم که مانده ایم
با دستهایی بر گوش
گنگ ندیدن
و چشمانی
کور نشنیدن.
و او
الهه هراسهای وحشی
دور می شود، دور...
دور می کند، دور
....

|+| نوشته شده توسط ساغر در جمعه پانزدهم آذر 1387  |
 
تکیه بر شب
ریشه در سکوت
همچون تک درختی استوار
ایستاده بود
میان تاریک روشن رویاهای کویری تشنه
|+| نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 

سر از خاک بر نداشتم

به پیش نرفتم

از راه ماندم و

نشستم و

سر بر خاک

ترانه ای هزارساله

می تراوید از زخم پیشانی ام

بی آنکه خواسته باشم

بی آنکه حتی خودم باشم،

آنکه می خواند.

 

بی هیچ دستی بر آتش

در آن سرمای زمهریر بی تاریخ خواندم و ....

خودم را گریستم.

از خویش بر نخواستم و

از خاک تنها گردی به پاخواست

از نسیم پرهای فرشته ای

که عشق نامیدندش بعدها،

در کتابها

نرفته ماندم در آن بی شب و روزها

و عهدی ناشنیده را پاسخ گفتم از پس هیچ

 

صدایم از تهی می آمد و به زمان می رسید

صفر ... یک ... دو... سه ...

و این گونه شمارش آغاز شد

و این گونه فرشته در بند شد

و شب روز شد و روز از پی شب سراسیمه گذشت

تا مگر شبِ در راه

آبستن گمشده ای باشد که مردمان

بی دلیل

آرامشش گویند

 

انسانم نام نهادند و ...

من شدم

آنکه می رفت

آنکه می آمد

آنکه می گریست

و آنکه ....

رنج ....

می کشید.....

 

و انسان شدم

از پی شبی بی روز

به بلندای این پستوخانه دنیا

و به دنبال گنجی که در خویشم جا نهاده بودند

 

و من شدم

بی آنکه خواسته باشم

یا حتی دانسته

که آنکه می خواند آواز هزاران را

منم،

انسانی

بی آنکه باشم،

در خویش.

 

سر از خاک برنداشتم

در آن زمهریر بی تاریخ

و این گونه بود که

فرشته در بند شد

و بعدها

عشق نامیدند،

 آرامشی را

که در خویشم جا نهاده بودند......

|+| نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |
 

آوار همه دنیا بر سرم خراب است

هنگام که ندانسته باشم شب دستان توست

نه سیاهی آسمان

و روز لبخند تو

نه بدرود ماه!

بی آنکه رفته باشم

پای پیاده تا سرخی چشمانت

و ندانسته باشم مستی

پلکهای توست وقتی می پرد

و نه انگور هفت ساله

 

آبی آسمان تمنای توست

وقتی آغوش هزارساله ات را بر من می گشایی

ابلیس عاشق نما

و آوار همه دنیا بر سرم خراب می شود

|+| نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه سی و یکم تیر 1387  |
 خسروی شکیبایی هم رفت

انسان از آن چیزی که بسیار دوست دارد خود را جدا می سازد

در اوج خواستن (تمنا) نمی خواهد

دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد

امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد

همواره به یاد می آورد، اما می خواهد که فراموش کند....

...........

داشتم به این فکر می کردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری. به کتاب ترس و لرز فکر می کردم و راستش خودمم دچار ترس و لرز شده بودم. من می خواستم بدونم چرا ابراهیم پدر ایمانه. می خواستم به عمق عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم. می خواستم ببینم آیا واقعا ابراهیم از فرط عشق و ایمان خواسته اسماعیل و بکشه. اسماعیل. پسرشو... بزرگ ترین عزیزشو.... عشقشو. آخه یعنی چی؟ آدم به دست خودش سر پسر خودشو ببره. خوب ابراهیم می تونست نره. می تونست بگه نه تو اون چهار روزی که تو راه بود. اما رفت و اسماعیلو زد زمین. گفت همینه، همینه. امر امر خداست و کارد و کشید.....

آدم باید مثل ابراهیم باشه.... آدم باید بتونه عزیزترین کسشو از بین ببره

.........

خدایا... خدایا یه معجزه.... برای منم یه معجزه بفرست.... مثل ابراهیم.... شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه... یه چرخش... یه جهش... یه این طرفی.... یه اون طرفی....

(بخشهایی از دیالوگهای فیلم هامون)

خسروی شکیبایی هم رفت...

|+| نوشته شده توسط ساغر در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 ؟؟زن!!

 

یا اینکه زن آینده مرد میشود یا نوع بشر نابود میگردد. زیرا فقط زن میتواند در درون خود امیدی واهی بپروراند و ما را به آیندهای مشکوک فرا بخواند، آیندهای که اگر زنها نبودند مدتها بود که دیگر به آن اعتقاد نداشتیم. من در سراسر زندگی ام خواسته‌ام که به دنبال صدای آنها بروم، حتی اگر این صدا دیوانه باشد و من هرچه که باشم دیوانه نیستم.

اما چیزی زیباتر از این نیست که کسی که دیوانه نیست، در پی صدایی دیوانه به جهانی ناشناس پای گذارد.

 

از زبان پل، شخصیت رمان «جاودانگی» اثر میلان کوندرا

 

|+| نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 من خودم را زاده ام

خودم را جشن گرفته ام

در خود زادنم را

از زهدان مرگ،

نو به نو.

بی بال و پر

می پرم

میان سینه آسمان خاکی

و تو

سر بر آستانم

سجده ای ابدی از نور را می آغازی

ابلیس عاشق نما!

 

|+| نوشته شده توسط ساغر در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 
رنجم از جنس آتش

و روحم حریری نازک

و کوره راهی تاریک در برابرت

 رنجم را می افروزم بر روحم

مشعلی می سازم

تا راه رفتنت را

چون خورشیدی ابدی

نور بخشد...

|+| نوشته شده توسط ساغر در جمعه دهم خرداد 1387  |
 
 
بالا